شيخ ذبيح الله محلاتى

16

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

خدا بر من واجب‌تر است از حق شما و با خداى نذر كرده بودم كه هرگاه ده فرزند يا زياده به من عطا فرمايد يكى را قربانى كنم و اكنون حق‌تعالى به من عطا كرده است شما ها چه مىگوئيد در باب نذر من اين وقت همه سرها به زير انداخته‌اند و ساكت نشسته‌اند و به همديگر نظر مىكردند تا اينكه عبد اللّه از همه خردسال‌تر بود گفت اى پدر توئى حكم‌كنندهء بر ما و ما فرزندان توئيم و بهرچه فرمائى اطاعت مىكنيم و حق خدا بر تو واجب‌تر است از حق ما و امر او لازم‌تر است از امر ما و ما مطيع و صابريم بر حكم خدا و حكم تو و راضى شديم بامر خدا و امر تو و پناه مىبريم به خدا از مخالفت تو و در آن‌وقت از سن شريف عبد اللّه يازده سال گذشته بود چون عبد المطلب سخنان شايستهء آن فرزند بزرگوار را شنيد بسيار گريست و او را شكر كرد و رو گردانيد بسوى سائر اولاد خود و گفت اى فرزندان من شما چه مىگوئيد گفته‌اند شنيديم و اطاعت نموديم و اگر همه را بكشى راضى هستيم پس ايشان را دعا كرد و گفت برويد نزد مادرهاى خود و ايشان را خبر دهيد از آنچه بشما گفتم و بگوئيد كه شما را بشويند و سرمه در ديدهاى شما بكشند و جامهاى فاخر بر شما بپوشانند و وداع كنيد مادران خود را وداع كسى كه برنگردد بسوى او اين وقت فرزندان بنزد مادران خود رفته‌اند و اين خبر را براى ايشان گفته‌اند صداى شيون از خانهاى عبد المطلب بلند شد و تا طلوع صبح در اندوه و گريه گذرانيدند . چون صبح طالع گرديد حضرت عبد المطلب رداى آدم را بر دوش افكند و نعلين شيث را در پا كرد و انگشتر نوح را در انگشت كرد و خنجر برنده در دست گرفت براى قربانى كردن فرزند خود و يك‌يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد همه بانواع زينتها آراسته به‌سوى پدر شتافته‌اند به غير از عبد اللّه كه مادرش را دل گواهى نمىداد كه او را رها كند و چنان مىدانست كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حقتعالى است و قرعه بنام نامى او بيرون خواهد آمد و او را مانع مىشد تا اينكه عبد المطلب بخانهء فاطمه آمد و دست عبد اللّه را گرفت كه بيرون آورد مادرش فاطمه در او آويخت و عبد اللّه بدامن پدر چسبيد و پدر او را مىكشيد و مادر ممانعت مىنمود و تضرع و استغاثه مىكرد